تبليغاتX
نشريه اجتماعي‏، فرهنگي، سياسي ”خستو“

بیانیه نشریات دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

 

 پیرامون بازداشت و ایراد اتهامات کذب به دانشجویان دانشکده

گویی دشمنی تاریخی استبداد و تحجر را با دانش، دانشجو و دانشگاه پایانی نیست و او همواره در کمین نشسته تا در هر بزنگاهی از دانشگاه انتقام بگیرد و این چراغ میهن را به سنگ ستم بشکند تا خدمتی دوباره به سلطه نادانی کرده باشد. اینان که هنوز از فضای عصبیت‌ها و سبعیت‌های جاهلیت خارج نشده‌اند و ندای پیامبران و مصلحان و ناصحان در گوش ایشان اندک اثری نکرده است، نمی توانند خصومت خود را نسبت به مدنیت و نمادهای آن از جمله دانشگاه پنهان کنند. چونان اقوام بدوی به محل تحصیل و زندگی دانشجویان یورش می‌برند و تا در توان دارند می‌زنند و می‌شکنند و به آتش می‌کشند و تلاش می‌کنند با بازداشت و در واقع به گروگان گرفتن دانشجویان، دانشگاه را از اعتراض به خیانت صورت گرفته و فضای نظامی و خفقان ایجاد شده باز دارند، غافل از اینکه این بار سرکنگبین صفرا خواهد فزود و فارغ از این حقیقت که طوفان درو خواهد کرد، آن کس که باد بکارد.

از میان هموطنان و دانشجویان قهرمان بازداشت شده، نگرانی و اندوه سه هم‌دانشکده‌ای عزیزمان یعنی حسام سلامت، سمیه توحیدلو و محمدرضا جلائی پور، بیش از همه آزارمان می‌دهد و آراممان نمی‌گذارد.

در این میان، از همه رسواتر و تاسف بارتر، پروژه انتساب اتهامات کذب و ساختگی نظیر تلاش برای انجام انقلاب مخملی و ارتباط با اعضای گروهک منافقین به برخی دانشجویان دربند است. روی آوردن به ایراد این قبیل اتهامات ساختگی و کذب به دانشجویان بی شک نشانی آشکار و روشن از خالی بودن دست سرکوب گران از هرگونه اتهام واقعی است.

به عنوان دانشجویان علوم اجتماعی که بحث پیرامون چند و چون انقلاب های مخملی در حوزه تخصصی آموزشی آنها می گنجد، نمی توانیم حیرت خود را از طرح این گونه اتهامات به نیروهای سیاسی و اجتماعی کشورمان با زمینه های تاریخی و اجتماعی خاص خود، پنهان نماییم. چاره ای نداریم جز اینکه به مانند همیشه با لبخندی بر لب و البته تاثری در دل از اینکه چنین توهمات و افکار پریشانی در دستگاه قضایی کشور تسری یافته، با طرح موضوع انقلاب مخملی در کشور برخورد نماییم. 

از سوی دیگر، دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی با شناختی که از سوابق و جایگاه دوستان در بند خود دارند، شهادت می دهند که اتهام ارتباط با اعضای گروهک منافقین به دانشجویان از اساس کذب و باطل بوده و ایرادکنندگان چنین اتهامات کذبی را نیک خواهانه تحذیر می کنند که بیش از این با نسبت دادن این قبیل مسائل به دانشجویان، مایه وهن و بی اعتباری بیشتر نظام جمهوری اسلامی و قوه قضاییه آن را که باید مامنی برای عدالت ورزی باشد، فراهم نیاورید.

گرچه امروز، آنچه ننگ‌آور است، نه بند که آزادی است زیرا که دربند سرکوبگرانی این چنین بودن خود نشانی است پر قیمت از شرف و آزادگی و شجاعت، اما زندانبان این زندان بزرگ نباید حتی لحظه ای تصور کند که با دربند نگاه داشتن همکلاسی هایمان می‌تواند فضای انفعال و سرخوردگی را به دانشگاه تزریق کند.

هرگز. ما ایستاده‌ایم و گروگان بودن دوستانمان نه تنها ما را در خویش فرو نخواهد برد بلکه خشم مقدس مان را مضاعف خواهد کرد و بر استواری گام‌هایمان خواهد افزود. ما را با این شب تار سخنی از سر لابه و زاری نیست. او باید بداند که یا همکلاسی‌های‌مان محمدرضا جلائی پور، سمیه توحیدلو و حسام سلامت را به سرعت آزاد خواهد کرد و یا پاسخی درخور و شایسته از دانشجویان دریافت خواهد کرد.

به راستی که یاری خدا نزدیک است.

 

نشریات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران :


  • نشریه دانشجویی پگاه
  • نشریه دانشجویی خستو
  • نشریه دانشجویی شب
  • نشریه دانشجویی صبح
  • نشریه دانشجویی نوروز
  • نشریه دانشجویی نیمه تاریک
  • نشریه دانشجویی واحه
+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 9:35  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

آدرس وبلاگ

کمیته حمایت از حقوق دانشجویان احضار شده

به کمیته انضباطی دانشگاه تهران:

http://ut-commitee.blogfa.com

مشتمل بر اخبار و گزارش‌های مربوط به فعالیت‌های کمیته

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 10:34  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

گزارشي از اعتراضات دانشجويي نسبت به تخلفات كميته انضباطي

در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

عدم صداقت رئیس کمیته‌ی انضباطی در عمل به تعهدات

 

در ايام امتحانات ترم گذشته (بهمن‌ماه 1387)، حادثه­ي ناگواري (سقوط از طبقه چهارم كتابخانه خوابگاه) براي يكي از دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي، نبي پيرمحمدي اتفاق افتاد. در همان روز حادثه، اين دانشجو بايد در كميته انضباطي حاضر مي­شد تا در مورد اعتراض صنفي دانشجويان نسبت به پيدا شدن ناخن در غذاي كوي دانشگاه، مورد بازجويي قرار گيرد. ضمن آنكه بايد دوباره يادآور شد كه اين احضار در ميانه­ي امتحانات پايان ترم صورت گرفت.

اين حادثه و ديگر موارد مشابه وهمچنين تخلفات متعدد و آشكار كميته انضباطي در سالهاي اخير، دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي را بر آن داشت تا خواهان پاسخگويي مسئولان باشند.

فعالان مطبوعاتي دانشكده با صدور بيانيه­اي تاثر خود را نسبت به فاجعه رخ داده اعلام داشتند. دانشجويان در اين بيانيه با ذكر موارد تخلف كميته انضباطي، مطالبات خود را مطرح کردند و بر لزوم تحقق اين مطالبات و ادامه اعتراضات تاکيد ورزيدند. در پي آن، روز  27 بهمن دانشجويان با برپايي تريبون آزاد در دانشکده، اعتراض عمومي خود را اعلام داشتند. به دنبال آن دانشجويان  با تجمع در حوزه رياست دانشکده، خواهان پاسخگويي مسئولان شدند. هيئت رئيسه پذيرفت که هفته بعد، از معاونت دانشجويي دانشگاه تهران و رئيس کميته انضباطي دکتر قمصري و دبير کميته انضباطي آقاي غلامعلي زاد دعوت کند تا در ميان دانشجويان معترض حاضر شوند و پاسخگوي موارد متعدد تخلفات مرتبط با کميته انضباطي باشند. يکشنبه چهارم اسفند اولين جلسه دادخواهي دانشجويان تشکيل شد و دکتر قمصري و هيئت رئيسه دانشکده در برابر دانشجويان حاضر شدند تا پاسخگوي مطالبات دانشجويان باشند. در آن جلسه موارد متعدد تخلفات کميته انضباطي مطرح شد. از جمله اين تخلفات، صدور حکم بدون احضار دانشجو، احضار در ايام امتحانات و وارد نمودن فشارهاي رواني در آن ايام بر دانشجويان، عدم تفهيم اتهام صحيح توسط دبير کميته‌ي انضباطي، برخورد نامناسب،  غيرمنطقي و در پاره­اي از موارد غير اخلاقي دبير کميته‌ي انضباطي، کتمان و انکار حق دفاع حضوري از سوي دبير کميته‌ي انضباطي، ابلاغ حکم در ايام امتحانات، صدور حکم خارج از اختيارات کميته‌ي بدوي و ديگر موارد تخلف کميته انضباطي بود که از سوي دانشجويان ذکر شد. دکتر قمصري در آن جلسه با فرافکني­ها و به حاشيه کشاندن بحث، حاضر به قبول هيچ­يک از موارد تخلف نشد و نسبت به اعتراض دانشجويان بي­تفاوت بود. در آن جلسه که در تالار ابن خلدون دانشکده برگزار شد حدود 500 دانشجو خواهان پاسخگويي مسئولين بودند. دانشجويان مطالبات خود را بدين شرح اعلام کردند:

·        برکناري دبير کميته‌ي انضباطي دانشگاه و معرفي دبير جديد با مشورت اعضاي شوراي دانشگاه

·        پشتيباني مالي و تامين کامل هزينه‌هاي درماني دوست هم دانشکده‌اي، نبي پيرمحمدي

·        سپردن انتخاب نمايندگان دانشجويي کميته‌ي انضباطي به شوراي صنفي دانشجويان

·        توقف بي‌قيد و شرط احضار دانشجويان در ايام امتحانات، تعطيلات نوروز و تابستان

·        فراهم آوردن امکان دفاع حضوري در جلسه‌ي تصميم‌گيري براي تمام دانشجويان احضارشده به کميته‌هاي انضباطي

·        صدور احکام انضباطي در چارچوب آيين‌نامه‌ي انضباطي و توقف برداشت‌هاي غيرحقوقي و رويه‌هاي غيرقانوني

·        مستند کردن دقيق احکام صادرشده براي دانشجويان به مواد آيين‌نامه و شيوه‌نامه‌ي اجرايي در متن حکم ابلاغي

 

سرانجام دکتر قمصري پاسخگويي را مشروط به بررسي بيشتر در مورد تخلفات و ارائه مستندات از سوي دانشجويان دانست. و قرار بر آن شد تا دانشجويان مستنداتي در مورد برخي از تخلفات اين کميته ارائه دهند و دکتر قمصري متعهد شد تا هفته بعد دوباره در دانشکده حضور يابد و نتيجه بررسي­هاي خود را اعلام دارد. ضمن اينکه دکتر قمصري در جلسه اول منکر هر گونه تخلف از سوي کميته انضباطي شد و حتي شهادت بسياري از دانشجويان مورد ظلم قرار گرفته را نيز نپذيرفت. در هر صورت دانشجويان در کمتر از دو روز مستنداتي از برخي موارد تخلفات فراقانوني اين کميته آماده کردند و در اختيار دکتر قمصري و فرهاد رهبر قرار دادند.

روز سه­شنبه 13 اسفند دومين جلسه  دادخواهي در تالار ابن خلدون دانشکده و با استقبال زياد دانشجويان برگزار شد. دکتر قمصري در ابتداي جلسه سعي بر آن داشت تا موارد تخلف کميته انضباطي را که در مستندات ارايه شده از سوي دانشجويان مشهود بود و امکان انکار آنها وجود نداشت، اشتباهات کوچکي عنوان کند که در برخي موارد اتفاق مي­افتد. اما در ادامه برنامه و با حضور برخي از دانشجوياني که بطور ناعادلانه و غير قانوني مورد ظلم احکام و عملکرد مسئولين کميته انضباطي  قرار گرفته بودند و ارائه برخي مستندات غيرقابل انکار از سوي دانشجويان، دکتر قمصري ديگر قادر به نپذيرفتن موارد تخلف نبود چرا که کميت و کيفيت تخلفات فراتر از آن بود که تحت عنوان اشتباهات کوچک بتوان از زير آنها شانه خالي کرد.

در آن جلسه دکتر قمصري بسياري از موارد تخلف کميته انضباطي را پذيرفت و در مورد مطالبات دانشجويان در ارتباط با هزينه­هاي مالي درمان نبي­ پيرمحمدي و تغييرات در ارتباط با کميته انضباطي سر تسليم فرود آورد و در حضور حدود 500 دانشجو، متعهد شد تا تمامي مطالبات دانشجويان را به انجام برساند و فقط عزل دبير کميته انضباطي را مستلزم بررسي بيشتر دانست.

دانشجويان نيز در پايان جلسه با صدور بيانيه شماره 7 بر تداوم اعتراضات تا تحقق تمامي مطالبات تاکيد کردند و از تشکيل «کميته پيگيري حقوق دانشجويان احضار شده به کميته انضباطي» و دنبال نمودن روند تحقق مطالبات و ادامه اعتراضات از طريق اين کميته خبر دادند و با توزيع فرم­هاي عضويت از تمامي دانشجويان دعوت کردند تا با پيوستن به اين کميته و همکاري با آن در پيگيري موثر و فراگير حقوق دانشجويي، همکاري نمايند.

 علي­رغم پذيرش موارد تخلف کميته انضباطي در جلسه  13 اسفند از سوي دکتر قمصري و متعهد شدن ايشان براي رسيدگي به موارد تخلف، اما در تاريخ 19 اسفند دکتر قمصري در مصاحبه­اي با خبرگزاري مهر، هرگونه تخلف در کميته انضباطي دانشگاه را تکذيب کرد. مهدي قمصري در گفتگو با خبرنگار مهر درباره نقد دانشجويان نسبت به عملکرد کميته انضباطي گفت: «نکاتي که دانشجويان مطرح مي­کردند ادعاي تخلفات خيلي جدي از سوي کميته انضباطي بود اما پس از بررسي پرونده­هاي مشخصي که از سوي دانشجويان مطرح شد به اين جمع­بندي رسيديم که تخلفي در بررسي اين پرونده­ها صورت نگرفته و شوراي انضباطي دانشگاه بر طبق وظيفه خود عمل کرده است.»

اين در حالي است که دکتر قمصري در فاصله بين جلسه اول و جلسه دوم و ارايه مستندات از سوي دانشجويان به بررسي برخي پرونده­هاي مطرح شده از سوي دانشجويان پرداخت و در جلسه دوم دادخواهي، صريحا در حضور دانشجويان موارد تخلف کميته را پذيرفت و به خواسته­هاي دانشجويان و حقانيت آنها پاسخ مثبت داد. اما به فاصله چند روز در مصاحبه با خبرگزاري مهر تمام موارد را با بي­اخلاقي و توسل به عبارات دروغ ، تکذيب کرد.

چنين عملکردي هر چه بيشتر بر عدم صداقت مسئولين و همچنين بر تخلفات کميته انضباطي، صحه مي­گذارد چرا که مطالب عنوان شده از سوي دکتر قمصري در مصاحبه با خبرگزاري مهر يکي ديگر موارد تخلف اين کميته است که بر تخلفات گذشته افزوده مي­شود و هر چه بيشتر دروغ­گويي­ها و عدم پاسخگو بودن دکتر قمصري را آشکار مي­سازد.

ضمن آنکه روز سه­شنبه 20 اسفند اولين نشست عمومي کميته­ي حمايت از حقوق دانشجويان احضار شده به کميته انضباطي تشکيل شد و تصميماتي در مورد ادامه روند اعتراضات و پيگيري مطالبات و رسيدگي به تخلفات، اتخاذ گرديد.

 

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 13:3  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

...

نشريه ”خستو به مدت يك سال از سوي معاونت فرهنگي دانشگاه تهران توقيف شد.

مدير مسئول خستو نيز به مدت يكسال حق انتشار هيچ نشريه­اي را نخواهد داشت.

....

 

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 17:35  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 

امير كيانپور

ـــــــــــــــــــــــــــ

منش ليبراليستي و سلوک عملي ليبرال که به دستور کار تمام دورِ هم‌نشيني‌هاي «گفتگو» (تحمل و درک هم‌ديگر، ذوب افق‌ها، تسامح و تساهل، رفع سوء تفاهم‌ها و ...)، در بعدازظهرهايِ نيم‌روزِ ازقضا پوپوليستيِ دوران حاضر تبديل شده است، هرگز ممکن نخواهد بود مگر با وجود دوز بالايي از «اسنوبيسم فرهنگي».

هم‌آيندي ناموسي و همبستگي ِ خواهر و مادري ِ اين سلوک عملي ليبرال و اين اسنوبيسم فرهنگي، گفتگو را به چيزي درخود، مجازي و پوچ تبديل خواهد کرد. آنجا که  غايتِ هر گفتگويي در دوران حاضر، گرفتار آمدن در اين دور باطل  است که «ما گفتگو مي کنيم تا هم‌ديگر را بهتر بفهميم و وقتي بهتر هم‌ديگر را بفهميم، بهتر گفتگو مي‌کنيم»، هرگز در گفتگو، مکاني مشترک براي با هم بودن يافت نخواهد شد. چنين گفتگويي حتي از غر زدن پيرزنها درباره‌ي قيمتهاي جديد تاکسي غيرسياسي‌تر است.

سلوک عملي ليبرال، تنها خواستار خالي شدن کلمات از تعصبات اخلاقي و ديني نيست، بلکه به همان ميزان با محتواهاي «سياسي» و «تاريخي» ناسازگار است. درست مطابق با اسنوبيسم مدعي علم و فرهنگ و هنر، در منش ليبراليستي گفتگو، تنها گفتن کلماتي مجاز است که يک سر عاري از «ارزش»، بي‌ارزش باشند؛ به عبارت ديگر، تنها آن گفتگويي، گفتگوي سالمي است که چيزي بيشتر از آن در آن وجود نداشته باشد.

 گفتگوي سالم را نبايد ادامه داد؛ خاموشي حيوانات، بهترين گواه بر اين واقعيت است که هيچ کس به اندازه يک اسنب، پر حرف نيست و زبان هيچ پر حرفي‌اي پاک و برکنار از اسنوبيسم نخواهد چرخيد. 

از منش «ليبراليستي» گفتگو بايد اجتناب کرد. (چنين بايد، بايدي سياسي و تاريخي است.)

 سوء تفاهم را نبايد رفع کرد. تا وقتي سياست محلي از اعراب دارد، رفع سوء‌تفاهم غير ممکن است:  در شکاف سوء تفاهمها بايد جنگيد!

 

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت 11:21  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 

پوريا شيباني راد

ـــــــــــــــــــــــــــ

در جلسه تريبون آزاد با موضوع مکانيسم‌هاي طرد يا سرکوب که چندي پيش در سالن ابن خلدون برگزار شد، آنچه که بيش از همه جلب توجه مي کرد دفاع عده‌اي از دانشجويان از عده‌اي ديگر بود که بيشترين نزديکي احساسي، سياسي، عقيدتي و تجربه شخصي را با آنها داشت و کمتر يک بحث عمومي پيرامون شاکله اين موضوع در بخش تريبون آزاد شنيده شد. البته واضح است که در هر جامعه‌اي بايد با مثالهاي ملموس از نمونههاي سرکوب، مکانيسم طرد را نشان داد اما تنها بحث‌هاي احساسي در دفاع از عده‌اي خاص نميتواند کل فرايند سرکوب را نشان دهد، بلکه قسمتي از آن را که به راحتي توسط عاملين قدرت مورد سوء استفاده قرار مي‌گيرد، روشن مي‌سازد. مثلاً براي قوم الف تسهيلاتي اختصاص مي‌يابد تا قدرت نشان دهد که حسن نيت دارد. از طرفي وقتي بر گروه خاصي تاکيد شود بسياري گروه‌هاي ديگر به فراموشي سپرده مي‌شوند و مدام در جامعه بايد کساني باشند که از اين گروه  يا آن گروه به شکل ضمني دفاع کنند. بنابراين از اين مهم نبايد غافل بود که مکانيسم طرد دقيقاً در صحبتهاي ما بازنمايي مي‌شود. از طرفي اگر مدام در جامعه دفاع از گروهي خاص صورت گيرد، حساسيت مردم نسبت به  مکانيسم طرد کم مي‌شود و دقيقاً از موضع‌گيري مردم مي‌توان به اين موضوع پي برد: «اينها هم از سر شکم سيري حق مي‌خواهند»                                                                          

به نظر مي‌رسد براي نشان دادن يک واقعيت، تنها مي‌توان بر چيزي انگشت گذاشت که کليت آن مسئله را به چالش بکشاند و اصلاً مقدار و اندازه‌ي کمي آن مهم نيست. در جوامع مختلف شاهد آن هستيم كه قدرت، با برخي گروههاي مصلح و منتقد جامعه همسو ميشود و برخي از مکانيسم‌هاي سرکوبش را نسبت به برخي از هويت‌هايي حذف مي‌كند که مي‌داند چندان پايه و اساسش را بلرزه در نمي‌آورد؛ از همين رو نظامهاي دو حزبي مدام در حال همين بازي هستند؛ آرايش قدرت هر از چند مدتي به يکي از آن دو حزب تعلق مي‌گيرد تا نشان دهند خواستار تغيير اند، در حالي که تنها براي تغييرِ ديد مردم عمل مي‌کنند و از تغييرات بنيادي ناتوانند.

تظاهرات ضد بوش جلوی کاخ سفيد که همگان را مبهوت اين آزادي مي‌کند، در حالي اتفاق مي‌افتد که يک انديشه مارکسيستي که مي‌تواند بنيان نظام سرمايه‌داري را به چالش بکشد، اجازه ندارد حتي در محافل کمتر عمومي حرفي بزند، چه خواسته اينکه در برابر کاخ سفيد بنيان اين نظام را به چالش بکشد.                                                                                                             

در بسياري موارد که البته به دليل تاثير فراوان علوم اجتماعي بوده است، تنها زماني مي‌توان مسئله‌اي را مشکل اجتماعي ناميد که درصد قابل توجهي را به خود اختصاص دهد. بنابراين مي‌توان بسياري موارد را نام برد که با وجود دارا بودن اهميت فراوان، مشکل و مسئله اجتماعي محسوب نمي‌شود. به همين دليل برخي افراد كه داراي جسارت و شجاعت كافي بودند، با دستکاري کردن آمارها براي جلب كردن نظر جامعه به آن موارد، تلاشهايي انجام دادند. يکي از اين انسانها کينزي بود که در دهه 1950 با اعلام اين موضوع که بيش از ده درصد جامعه همجنسگرا هستند، نظر جامعه را به اين موضوع جلب کرد. اين نوع نگاه هنوز در علوم اجتماعي وجود دارد، بنابراين در بسياري موارد بررسي اينگونه مسائل در حوزه بحث روشنفکري باقي مي‌ماند و در حوزه علوم اجتماعي وارد نمي‌شود. در جامعه‌ي ما هنوز نمونه اين گونه نگاه را ميتوان بسيار ديد؛ گويي همه بايد در مورد چيزي صحبت کنند که خيلي روشن است و من هنوز نفهميده‌ام در جامعه ما ميان بحثهاي اجتماعي روشنفکران و دانشگاهيان و مردم معمولي چه تفاوتي وجود دارد. همه دارند در مورد موضوعات مشابه با کمي تفاوت صحبت ميکنند.روشنفكران و دانشگاهيان در مباحث اخلاقي همچون توده فکر مي‌كنند و هر آنچه براي جامعه تابو است براي آنها نيز تابو بشمار مي‌رود، شايد به همين دليل است که ما در جامعه انديشمند اصيل بسيار کم داريم، يعني کسي که به آنچه معتقد است عمل ميکند بدون ملاحظه و ...

بنابراين مي‌توان در جامعه از اقليتهايي صحبت کرد که شايد در نگاه اول درصد كمي از جامعه را به خود اختصاص مي‌دهند، اما در جريان واكاوي‌ها، مي‌توان با نگاهي عميق‌تر به اين مهم پي برد که درصد بالايي را شامل مي‌شوند و توانايي به چالش کشيدن کل نظام را دارا هستند. در واقع صحبت از بي‌توجهي يا سرکوب مثلاً عده اي که رنگ چشمشان قرمز است، نيست بلکه صحبت از بي‌توجهي يا سرکوب عده‌اي است که مي‌توانند صداهايي را بشنوند که بقيه نمي‌شنوند و براي بقيه غير قابل درک است. اين عده مدام مورد سرکوب قرار مي‌گيرند؛ چوب پنبههاي مکانيزه براي آنها طراحي و ساخته مي‌شود تا هر چه بيشتر گوشهاي آنها را ناتوانتر سازد. به همين دليل به يکباره مي‌بينيم بيش از آنچه که در ابتدا فکر مي‌کرديم چنين افرادي در جامعه زندگي مي‌كنند، چرا كه  تا کنون ما فقط آنهايي را لحاظ مي‌كرديم که مدعي شنيدن صداهاي متفاوت بوده‌اند بي‌آنکه کساني را در آمارهايمان محسوب کنيم که چوب پنبه در گوشهايشان چپانده‌اند. بنابرين مکانيسم طرد اينگونه موفقيت آميز عمل ميکند که: الف- با چوب پنبه چپاندن در گوش اين عده تعدادشان را کم نشان مي‌دهد ب- از طرفي آنهايي را که صداي متفاوت مي‌شنوند، ديوانه جلوه مي‌دهد. بدين صورت هم مردم، هم دانشگاهيان و هم روشنفکران ما يک صدا بر ديوانه بودن آنها از يک طرف و کم بودن تعداد آنها به معناي بي‌اهميت بودن ‌آنها از طرف ديگر، تاکيد مي‌کنند. بنابراين زماني كه فردي مي‌خواهد نظر جامعه را به سوي اين افراد جلب کند، ديگر نيازي نيست که مکانيسمهاي سرکوب مستقيماً به کار افتد تا فرد حامي را حذف کند، بلکه همان افراد مدعي انتقاد از حذف هستند كه در كنار و به همراه توده‌ي مردم، فرد حامي را به اشکال مختلف حذف و طرد مي کنند.

 

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت 11:20  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

روح­الله سپندارند

ـــــــــــــــــــــــــــ

”رنجهاي ناشي از سركوب و قوانين بيرحم ناشي از وفادار ماندن به يك الگو، هيچيك منجر به درك حقيقت نميشوند.“

خشونت يا تهاجم صرفا به منزله كشتن ديگري نيست. چه بسا، زنده نگه داشتن و فرو بردن او در حالتی از خلسه و مراقبه، خشونتي پنهان و بارها ظالمانهتر باشد كه ميتواند به انقياد درآوردن حيات بشري را رنگ و بويي عرفاني و اخلاقي بخشد. خشم ناشي از اين خشونت نيز، در آنجايي ارضا ميشود كه در فرآيند مراقبهاي تاريخي، مايملك مشروع او براي برآوردن نياز جنسياش تعريف شده است. تخطي و عصيان از آن نيز، با چوبدستي اخلاقِ ناشي از اعتقاد، به پستوهاي تاريك اعمال ممنوعه رانده ميشود و نطفهي سركوبي منتج به هيستري جمعي را در زهدان جامعهاي بيمار شكل ميدهد. اين چنين است با كوچكترين توهمي از بهبود وضع موجود، سزارينهاي فرهنگي، فرزنداني نارس را تحويل جامعه ميدهد كه به اجبار در بخش مراقبتهاي ويژه، دوباره در كنترل و نظارت سيستمي قرار ميگيرند كه عامل و در بيشتر موارد خواهان بروز چنين پديدهاي بوده است. بدين صورت فرد براي رهايي از ساختاري كهنه، دوباره در ساختاري ديگر، تحت سلطه قرار ميگيرد و با هر تلاشي از اين دست، به تداوم بخشيدن الگوهاي گذشته در قالبِ توهمزاي تغيير، ياري ميرساند.

در حال حاضر، تجربهي خود فرد از خويشتن در نوعي مرزبنديهاي نوين با جامعه شكل مي‌گيرد كه مشاركت او را از كنشگري جريان‌ساز به موضع منفعلانهي لذت‌جويي در قالب‌هاي اخلاقي (ناشي از اعتقاد)، تقليل مي‌دهد و پاكدامني را تيرِ خلاصي مي‌سازد جهت هرچه به انزوا كشاندن گفتمان رهايي.

پاكدامني را مي‌توان به تعبير برگر، ”رسوباتِ ايدئولوژيكِ“ باقي‌مانده در آگاهي طبقات منسوخ تصور كرد. دشواري فرايند رهايي آنجاست كه چنين رسوباتي نه تنها در آگاهي طبقات منسوخ وجود دارد، بلكه در برخي از جوامع، چنين طبقاتي در جايگاه سلطه قرار دارند و به دنبال آن،‌ طبقات تحت سلطه نيز براي تثبيتِ حداقل‌هاي هويتي خويش،‌ هر روز به بازتوليد آن در جامعه ميپردازد و عدم پايبندي خود را در نهان‌خانه‌هاي خصوصي به نمايش مي‌گذارند؛‌ نمايشي كه جز بازيگران آن، تماشاگري ندارد. اينگونه است كه اعلام موجوديتِ علنيِ برخي هويت‌ها،‌ انسجام پوشالي جامعه را به مخاطره مي‌اندازد،‌ و جامعه براي التيامِ از هم‌گسيختگي و آسيب‌هاي وارد شده بر انسجامِ پوشاليِ خود،‌ از مجازات‌هايي بهره مي‌جويد. بايد توجه داشت كه جامعه‌اي با چنين گسستِ لايه‌هاي زيرين، هر روز خشمي مضاعف را در همان لايه‌ها مي‌پرورد. ضمن آنكه روي آوردنِ افراد به مديتيشن و كلاسهاي آرامش رواني و... جهت ريشه‌كن كردن خشمِ در خود و رسيدن به آرامش، چيزي جز پاك كردن صورت مسئله نيست. آنچه در واكاوي خشم پنهان مي‌توان به عنوان يكي از مهمترين عوامل، مورد بررسي قرار داد، فرايند سركوب است. سركوبي كه در شكل خشونت پنهان بر همه‌ي مولفه‌هاي زندگي جمعي، اِعمال مي‌شود و براي پرداختن به آن بايد در بازآفريني اسطورهوارِ سركوب تامل كنيم؛‌ بدين صورت كه در سيري تاريخي، روياي همگانيِ پاكدامني به اسطوره‌ي سركوبِ مشروع مبدل شده است و به دنبال آن اسطوره‌ي فردي نيز به روياي زيباتري معنا مي‌بخشد؛‌ روياي همگانيِ پاكدامنيِ مريم باكره، اسطوره‌ي مسيح را خلق كرد و اسطوره‌ي پاكدامني يوسف، روياي زيباييِ او را شيرين‌تر ساخت و ... و در اين چرخه‌ي تاريخي و تاويلهاي زندگي‌نامه‌اي، به ماندالاي پاكدامني و عفت (برساخته‌ي ايدئولوژي‌هاي بزرگ و آسماني) مي‌رسيم كه خشونتِ پنهانِ ناشي از سركوب را در بر گرفته است و سركوب را در اسطوره‌ي ماندالاي پاكدامني، مشروع و زيبا جلوه مي‌دهد.

رهايي از چنين خشونت و سركوبِ مقدس‌مآبانه‌اي، نيازمند فرايند آگاهي است. از سوي ديگر آگاهي و رهايي از ناداني، در سير تاريخي تكامل خرد جمعي،‌ خود قرباني فرايند سركوب قرار گرفته است و هر چه بيشتر بر دشواري رهايي مي‌افزايد. در اينجاست كه راهي جز عصيان بر جاي نمي‌ماند. عصيان كردن تنها براي فرو نشاندنِ آنچه درون آدمي به جوشش درآمده،‌ نيست. شايد در اين مرحله، عصيان‌گري راهي جهت بپاداشتن جوشش جمعي براي بيداري از غفلت و نسيان، و يا رهايي از سركوبي ديرينه باشد و اين حداقل بهايي است كه بشر خواهد پرداخت و در عين حال شايد دشوارترين پرداختِ بهاء به حساب آيد. هر چند كه شايد بروز نتايج رهايي از اين قدرتِ سركوب‌گر، كند و آرام باشد.

 

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت 11:15  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 

سبا حاج جعفر

ـــــــــــــــــــــ

انسان را حيوان اجتماعي ناميدهاند. موجودي كه بخش اعظم هويت او در تعامل و ارتباط با ديگران وعقايدشان شكل ميگيرد. درجه همگامي و همسويي با اين عقايد و افكار‏،‏ انسانها را دستهبندي ميكند. و اينگونه اكثريت و اقليت شكل ميگيرد كه شكلگيري آنها اجتناب‌ناپذير خواهد بود و اقتضاي عدالت ايدهآليستي،‏ تساوي حقوق اجتماعي و مدني براي اين دو قشر است. گرچه امروز حتي خبري از اجراي قوانين تصويب شده مبني بر اين تساوي،‏ نظير حقوق سياسي و تحصيلي نيست. و فرم مدرنيسم ادعا شدهي موجود در جامعه داراي همان محتواي عقب مانده‌اي است كه در رفتار با اقليتهاي موجود،‏ به وضوح ديده مي‌شود. و قدرت كنترل كننده زندگي افراد‏،‏ قسمتي از حق طبيعي حيات آنها را گرفته و به برگزيدن انزوا، مجبورشان ميكند. اين قدرت و عرفهاي ناشي از آن،‏ باعث ميشود با وجود نگاه خيره و آزاردهنده جوامع،‏ هيچگاه ديده نشوند و به حساب نيايند،‏ در حالي كه فرياد تساوي حقوق شهروندي،‏ گوش همه ما را كر كرده است،‏ طوري كه نالهها را نميشنويم و اين چيزي است كه نه تنها با مدرنيسم ادعا شده،‏ همگوني ندارد بلكه در تضاد كامل با آن قرار دارد.

همجنسخواهان يكي از همين گروههاي اقليت هستند كه تنها به دليل گرايشاتشان،‏ مجبور به سانسور كردن خود هستند. تا جايي كه بعضي از آنها،‏ براي ارضاي نيازشان و بهرهمند شدن از زندگي راحت،‏ حاضر به حذف هويت جمعي خود ميشوند؛ هويتي كه لازمه شكلگيري و تداومش،‏ همان اجتماعي است كه افرادش را انكار ميكند. اين افراد به طور معمول،‏ منحرف اخلاقي و در برخي موارد بيمار رواني خطاب ميشوند و جامعه با نگاهي‏ تكبعدي، تنها در صدد اصلاح رفتار غيرعادي و غلط و خطرناك (!) اين افراد است و سعي در تفكيك و مرزبندي آنها با ديگر افراد جامعه دارد. در حاليكه همجنسخواهان در هيچكدام از گروههاي ذكر شده،‏ جاي نميگيرند. اين افراد در چنين جامعهاي تنها قادر به ارضاي يكي از دو نياز خود كه بنا به محدوديت موجود در تقابل با يكديگر قرار گرفته، ميشوند: يا با همكفو خود به جايي دور از نگاه سنگين و خيرهي جامعه بروند و هويت جمعي خود را فداي نياز همجنسخواهانه خود كنند و آن را سر بسته و ارضا نشده به فضاي تاريك ناخودآگاه بفرستند و يا ناگزير به همرنگ و همسان شدن با جامعه‌ي  كجفهم شوند تا از برخي نگاهها و برچسبها، رهايي يابند. در هر دو حالت،‏ اتفاقي يكسان ميافتد:‏ تشويشهاي رواني فراواني كه جبرانشان در چنين شرايطي تقريبا‏، محال است.

 

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت 11:12  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 

حامده سبحانی

ـــــــــــــــــــــ

چخوف در داستان‌هاي کوتاه خود معمولا يک امر واقع را صرفاً توصيف مي‌کند و از نتيجه‌گيري و ايده دادن به مخاطب خودداري مي‌کند.

در واقع او با نگاه رئاليستي (و بي طرفانه) با خواننده همراه مي‌شود و به نوعي با او به گفتگو مي‌نشيند.

وي در اين داستان به شرح حال چند محکوم به تبعيد در سيبري مي‌پردازد.

شخصيت اصلي اين قصه که در بخشي از آن خود راوي مي‌شود، پيرمرد شصت ساله‌اي است که مدت بيست سال از عمرش را در تبعيد گذرانده؛ در کنار رودخانه‌اي سرد و تيره با ساحلي خشک و بي‌علف.

برخلاف بقيه‌ي تبعيدي‌ها که کمابيش دلتنگ خانواده و ولايت خودشان هستند و از اوضاع فاجعه‌آميز تبعيد مي‌نالند، پيرمرد راضي و دلخوش، به شغل پاروزني خود در عرض رودخانه مي‌پردازد و شب را زير پتوي نازک صبح مي‌کند.

او در نصايح و روايت‌هايش خطاب به بقيه، پيوسته اظهار ميکند:

" ...کاش خداوند همين زندگي رو نصيب تمام بنده هاش بکنه..."

خو گرفتن به اسارت و از ياد بردن رنج تبعيد، باعث شده او خود را خوشبخت بداند و تمام قواعد خوشبختي در زندان را رعايت کند.

پيرمردي كه در توصيف او در متن آمده است:‏ هر آيينه بطري ودكا را در جيب نمي‌گذاشت..

 براي او سعادت همان رنج نکشيدن است که با قناعت‌هاي بيمارگونه به آن دست مي‌يابد. آموخته است چيزي بيش از اسارت نخواهد.

آنچنان به اوج نيروانا دست يافته که هستي‌اش بدل به نيستي شده؛ هستي را مساوي نياز و نياز را مساوي رنج ميداند.

 براي او اتوپيا همان سيبري (شده) است!

از تبعيدي‌هايي میگويد که در خواسته‌هاي خود به شکل مفلوکانه‌اي ناکام شده‌اند.

در اينجا فکر مي‌کنم چخوف قضاوت را بر عهده خواننده گذاشته است:

- آيا  اميد در تبعيد کشته شده است؟ و هر تلاشي براي داشتن آن با ناکامي مواجه مي‌شود؟   

- آيا انسان بي‌اميد، خود مُرده است؟ و شايد ناکامي همان پويايي و در نتيجه زنده بودن است؟

 

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت 11:9  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

 ______

امير كيانپور

ـــــــــــــــــــــ

دانشجويان فعال سياسي طرد شده از دانشگاه  دو دسته­اند: آنهايي که اخراج از خرابه­هاي آکادمي يا چيزي مثل آن را به  بورس تحصيلي در اروپا يا اقامت در آمريکا گره مي زنند-گره سبز خوشبختي-  و آنهايي که «هم چنان» شکست خورده باقي مي­مانند: دسته­ي اول آنهايي که گره در گره در «صداي آمريکا» يا چيزي مثل آن  مي­پيچند و بالا مي­روند و دسته­ي دوم، آنهايي که «همچنان» به اخراج شدن و به شکست خوردن ادامه مي­دهند: بي­شک هرکسي لياقت «همچنان» شکست خوردن را ندارد.

در شکست خوردن اگرچه شايد شرافتي نباشد، اما کسي که شکست خود را  بهانه و ابزاري براي موفقيت­هاي آتي نمي­کند، بدون شک آدم شرافتمندي است.

اما آيا اين اصرار بر «باخت»،  يک وسواس رواقي است؟ آيا در اين شرافت پاي اخلاق در ميان است؟

شرافت واژه عجيبي است، که (-honor- ريشه اي ناشناخته دارد) خالي از دلالتهاي اخلاقي نيست، اما شرافت باخت، نوعي شرافت اخلاقي نيست، بلکه شرافتي توامان زيبايي شناختي و سياسي است.

آنجا که چيزها جز بواسطه­ي  فراروي از « قيود خويش در حالت نرمال»  و جز با  قرار گرفتن در کوران ديوانه­وار مبادلات نمي­توانند بقاي خود را تضمين کنند، بديهي است هر باختي نيز بازار مصرف خويش و ارزش اضافي خود را به همراه خواهد داشت،.... در نظام اجتماعي­اي که آشناترين تجربه­ي زندگي، تجربه­ي رقابت است، امتناع از حضور در چنين بازار رقابتي­اي  است که شکست را به چيزي تکينه و راديکال تبديل خواهد کرد.... از قضا تنها کنش درست سياسي امروز در دانشگاه، همين اصرار بر شکست خوردن است. رفتن از شکستي به شکست ديگر بي هيچ  شوقي براي رسيدن به هدف ….

 ...اما چگونه مي توان همچنان باقي ماند و دست نشست، باقي ماند و تقديس نکرد، باقي ماند و هچنان شکست خورد؟

بي شک در نظام رقابتي دانشگاه، هيچ چيز پوچ­گرايانه­تر از نشستن سر کلاس و ياد گرفتن درس­هايي نيست که خالي از هر نوع ارزش کاربري، تنها به درد درس دادن مي خورند. شاگرد اول­ها و دانشجويان نمونه، چهره­ي غايي اين  دور باطل پوچ­گرايانه اند. (مشکل نظام دانشگاهي اين نيست که  نظم گزينشي آن ايدئولوژيک و رقابت در آن، «رقابتي ناسالم» است. رقابت­هاي سالم از رقابت­هاي ناسالم، ناعادلانه­تر اند.)

 «نهيليسم» صنفي درس خواندن (در دانشجويي که کله­اش را پائين مي­اندازد) و «رياکاري» سياسي (در دانشجويي که از طرد آکادميک، نردبان ترقي   مي­سازد)، هر کدام سمپتوم اضطراب ديگري درباره­ي يکپارچگي و معناداري خويش اند. هر کدام براي ديگري همچون «برساختي پارانوئيک» عمل    مي­کنند. هر يک، ديگري را بسيج  و تحريک مي­کنند و در عين حال از هم تبري مي­جويند.

در فاصله­ي ميان «نهيليسم» صنفي و «رياکاري» سياسي ، اصرار بر «شکستِ» سياسي-صنفي،  تنها فيگور معتبر براي پيگيري نوعي سياست حقيقت است؛

....شکست يا حداقل خواندن همه چيز جز کتاب­هاي درسي و انجام هر نوع فعاليت سياسي جز مصاحبه و سخنراني.

 

 

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 11:45  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نشريه اجتماعي،‏ فرهنگي،‏ سياسي

دانشگاه تهران

نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشیو موضوعی
شماره 1
شماره 2
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM