تبليغاتX
نشريه اجتماعي‏، فرهنگي، سياسي ”خستو“

  هیوا ولدبیگی

بر ما نبخشد فتح و شادي

نه شاه، نه شيخ، نه آسمان

 ( از سرود انتر ناسيونال)

 از رشد مبارزه زنان سخن در ميان است، پديدهاي كه زاده دوران مدرن است، در آغاز انقلابات صنعتي، عليرغم حضور چشمگير زنان در اين جنبشها خواستهاي برابريطلبانه آنها بيپاسخ ميماند، حتي در پارهای از كشورهاي صنعتي اروپايي مانند آلمان و هلند، بعد از انقلاب اكتبر و تشكيل اتحاد جماهير شوروي  است كه زنان به حق راي دست يافتند و در فرانسه بعد از جنگ دوم جامه عمل پوشانده شد!

به عبارتي ديگر مبارزات برابريطلبانه و دمكراتيك زنان زاده  ظهور دوران سرمايهداري است، كه در قرون اخير تكامل يافته است، اكنون ما به روشني اين رشد را شاهد هستيم. امروزه نميتوانيم دم از حقوق بشر بزنيم بدون اينكه برابري موقعيت اجتماعي  (در همه عرصه ها اقتصادي، سياسي ...) زن و مرد را در جامعه پذيرفته  باشيم، و يا مضحك خواهد بود اگر ملتي را تصور كنيم بدون اينكه برابري كامل اجتماعي زن و مرد را باور داشته باشيم. اما در جوامع در حال توسعهاي چون ايران برعكس، اين حق برابريطلبانه را مضحك ميخوانند و زنها در چنين جوامعي مجبورند در مقابل نابرابريها به قدرت بالاتر پناه ببرند اين قدرت بالاتر، مرد يا خداست زيرا در اثر محروميتهاي مختلف زنها به مذهب يا خداوند زندگي پناه ميبرند. و در يك نوع "بيگانگي از خود" به معني مترقي كلمه زندگي ميكنند يا مرد پسند و يا خدا پسند؟ آنجا مساجد يا سالنهاي آرايشي قادرند كه اين شرايط را ايجاد كنند زنها  نيز از اين موسسات خلاقه پيروي ميكنند.

اگر از اكثريت مردان دنيا بپرسند چگونه زني را ميپسندد پاسخ ميدهند "خوشگل" و "متين" و غيره. گاهي هم براي اين كه چاشني روشنفكرانهاي به پاسخ خود بزنند لفظ فهميده را نيز اضافه ميكند. ليكن اغلب خود نميدانند كه منظور از اين كلمه چيست! علت اين پاسخ به خوبي روشن است. همه ميدانند كه زن از كوچكترين استقلال و ايمني بر خوردار نيست و از اين نظر كاملا تابع مرد است. زيبايي و متانت و فهميدگي او نيز افتخاري است براي كسي كه انتخابش كرده همان گونه كه سنجاق كراوات و شغل و رشته تحصيلي خود را برگزيده بود، همه خواهند گفت كه زن فلاني،  فلان شب در فلان مهماني چنين ميگفت و چنان ميكرد. چه احساسي بالاتر و شيرينتر از اين حس مالكيت و اين حس انتخاب!

چه اميدوار كننده است كه نسل جديد زنان به ميدان آمدهاند كه از شر مردسالاري ساختهی دست خود انسانها به در آيند. باشد كه صداي برابريطلبانه جنبش زنان نويد آزادي را بدهد كه راه را براي پيروزي بر نظام استثمار و بردگي هموار سازد.

 

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:46  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  روح الله سپندارند

“روي هم رفته‏، هيچ واقعيت اخلاقياي وجود ندارد، داوري اخلاقي در باور به واقعيتهايي كه واقعيت ندارند، با داوري ديني مشترك است.

اخلاق صرفا تاويل برخي پديدههاست، دقيقتر بگويم، گونهاي سوء تاويل است”.     "نيچه-غروب بتان"

زماني كه ايدئولوژي در بطن حقيقت نفوذ ميكند شاهد بروز پديدههايي هستيم كه در ديدگاهي مستقل از پيشانگارهها، تاملي ژرف را ميطلبد.

قوانين و اِعمال آنها جهت كنترل و نظارت بر افراد جامعه توسط ساز و كارها و مناسبات قدرت به خدمت گرفته ميشود كه اين خود محمل چالشها و مناقشات فراواني است.

در واقع اِعمال قانون توسط پليس، نوعي بازنمايي خشونت عريان طبقه حاكم و مبادلهي اين خشونت با قانوني است كه استناد خود را در ايدئولوژي و عرف القايي در جامعه مييابد. زماني كه شخصي از سوي نهادهاي پليسي به عنوان دشمن جامعه و اخلاق معرفي ميگردد احتمالا در ابتدا اين گونه نيست كه دشمن با برخوردي نظامي روبرو شود، چرا كه خرد جمعي جامعه با نوعي عدم مواجههي منطقي در تقابل با خشونت پليس واكنش نشان ميدهد و مبارزهي منفي افراد در پارهاي از موارد، نقطهی مقابل خاستگاه سوژههاي اجتماعي قرار ميگيرد. بدين سياق نهادهاي اجرايي دولت، ابتدا دشمن را از صحنهي حقوق شهروندي حذف ميكنند و انسجام اجتماعي را در نوعي همسويي و تجسد يافتن كالبد مورد پذيرش طبقه حاكم القا ميكنند و هر آنچه را جز اين باشد دشمن جامعه نشان ميدهند.

چيزي كه با آن مواجه هستيم تحت عنوان مديريت عفاف و عفت عمومي، دقيقا دست به سركوب نوعي گفتمان ميزند كه در تلاش براي رهايي از انقياد همه عرصههاي زندگي توسط گفتمان مسلط است.

در اين ميان بدن زنانه در مقام ابژه، دمدستيترين و راحتترين آماجگاه اعمال قدرت و نظارت توسط گفتمان مسلطي است كه از اخلاق مبتني بر ايدئولوژي جهت مشروعيتبخشي به سركوب نظاميافتهي خويش بهره ميجويد. نظام سياسي توسط نظارت و كنترل بر شخصيترين حوزه زندگي افرادِ تحت حاكميتش، سعي بر افزايش گستره تحت كنترل و اِعمال قدرت بر تمام جوانب زندگي افراد دارد تا از اين طريق،   كنشگريِ منتقدانه را جهت تثبيت خويش و پنهان ساختن ناكارآمدي در ديگر عرصهها، به موضع منفعلانهي عقيم و سلطهپذير بدل سازد.

بدين ترتيب انحصار سياسي نظام بدن با همهي شاخصههايش، در نوعي گفتمان شكل ميگيرد كه در تلاش براي سلطهي همه جانبه بر افراد است. براي پرداختن به وجه انضمامي بحث،‏     عبارتهاي زير را در نظر بگيريد:

“ما در كشوري اسلامي زندگي ميكنيم”، “زلزله

 عذابي الهي است”، “فساد و بيبند و باري زنان و دختران موجب نزول عذاب الهي ميشود”، “تهران،‏ در انتظار زلزله”، “طرح حجاب و امنيت اخلاقي امسال با جديت بيشتر اجرا ميشود”.

سازماندهي نوين نظام انضباطي و كنترلي دولتي با برقراري رابطهي علّي ميان پديدهها منجر به تاويلي بنام اخلاق عمومي ميشود و راه را براي كنترل، نظارت و اِعمال خشونت از سوي طبقهي حاكم هموار ميسازد و در پارهاي از موارد بصورتي ناخودآگاه در اذهان افراد جامعه مشروعيت ميبخشد.

چنين رويكردي حتي اگر در مقام عمل به موفقيت نرسد اما در مقام مهار مالكيت شخصي، در شخصيترين نشانهي فرديت مدني يعني بدن،  در سطح زبان به انقياد در آمده است. چرا كه دولت اين اختيار و حق را به خود ميدهد كه براي حفظ همبستگي اجتماعي -كه خود آن را القا نموده و در جهت تثبيت آن تلاش ميكند-، نهادي را موظف به كنترل بدنها و پوشش گرداند كه بواسطهي گفتمان مردسالاري حاكم و تلفيقي از تاويلهاي ايدئولوژيك در مورد نوع نگاه به زن و بدن زنانه، چنين كنترلي مستقيما متوجه زنان ميشود.

همه ما با واژههاي كنترل نامحسوس، دوربينهاي كنترل سرعت در جادهها و اتوبانها، دوربينهاي مداربسته در سازمانها و شركتها و ... آشنا هستيم‏، وجه اشتراك همه آنها ديدن و ديده شدن است. ديده شدني براي كنترل و نظارت، كه در اغلب آنها به شكلي نامحسوس اِعمال ميگردد. اما در نظر بگيريد كه نهادي از سوي دولت گماشته شود تا مسئوليت ديد زدن را از دوش مردان بردارد و خود، به امر ديد زدن جهت كنترل مبادرت ورزد. بدين ترتيب با پديدهاي به نام “ديد زدن” مشروع و قانوني مواجه ميگرديم كه جهت حفظ جامعه از فروپاشي و جلوگيري از افتادن در سراشيبي انحطاط و فساد اخلاقي، موظف به ديد زدن ميشود. ديد زدني كه لذتي مضاعف را به همراه دارد؛ لذت ساديستيِ به سلطه در آوردن و اِعمال قدرت براي اجبار به تغيير نوع پوشش و لذت بصري از كشف جاذبههاي اروتيك بدن زنانه در راستاي سركوب. بنابراين نوعي ابستراكسيون لذتجويانه و سركوبگر به رمزگذاري در سبك زندگي و نوع پوشش زنان -به عنوان موقعيت فرودست و ابژهي كنشهاي اجتماعي- ميپردازد. چنين برخورد رياكارانهاي به زعم فوكو، مرهونِ ساز و كارهاي نوين قدرتي است كه اين مراقبت با خود به همراه دارد.

بدين ترتيب نظام كنترلي همچون قدرتي چندگانه در شبكهاي از روابط عمل ميكند، بطوريكه شاهد آن هستيم عدهاي از زنان كه اتفاقا از نظر سبك زندگي و پوشش در تعاريف و چارچوبهاي ايدئولوژي مسلط نيز نميگنجند، خود از نظارت و كنترل توسط نهادهاي دولتي حمايت ميكنند و اين نه تنها نشاني از مشروعيت سيستم كنترلي ندارد بلكه رياكاري سيستماتيك در سياست بدنها را بيش از پيش عيان ميسازد.

از سوي ديگر سيستم قدرت، لذتجويي دوگانهي خويش را -كه در بالا به آن اشاره شد- بر مردهاي جامعه فرافكني ميكند و نقش آنان را به كنشگري متاثر از ابژههايي براي ديد زدن، تقليل ميدهد و بر آن است تا با حذف اين ابژهها، جامعه را به سوي سعادت هدايت كند.

جنسيتزدايي از چنين بحثي مستلزم آن است كه نظام قدرت را به عنوان يك كل در نظر گرفت كه سعي بر كنترل و انحصار بدنها، لذتها و به دنبال آن مشروعيت بخشي به ساز و كارهاي قدرت دارد بطوريكه تنها راه سعادت بشريت از رهگذر حصارهاي طبقه حاكم ميگذرد.

با چنين نگرشي ديگر جاي تعجب نخواهد بود اگر گشت ارشاد و طرح امنيت اخلاقي از سوي دولت با هدف جلوگيري از بلاياي آسماني و رهايي از خطر زلزله عنوان گردد.

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:45  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
  فرزانه جلالی

بواسطه باور داشتن ناتواني فكري و بدني زنان به سان گفتمان چيرهي سپهر عمومي جامعه،‏ عملا مسئوليتهاي كليدي و مهم به زنان داده نميشود و با كاربرد واژگاني همچون كمتجربگي زنان،‏ داشتن دغدغه مادري و همسري، و به بويژه عاطفي و احساسي بودن زنان، تلاش ميشود تا زنان در بازار كار و اشتغال كنار زده شوند.                                  

                                                                                                        "مصري"

زماني كه جامعه از طريق سياستهاي اقتصادي، زن را كم اهميت جلوه ميدهد، رفته رفته زنان هم به اين باور ميرسند كه كم اهميت هستند و مردان هم اينگونه فكر ميكنند. زناني كه به طور عادي درآمد كمي در ازاي كاري كه انجام ميدهند‏ دريافت ميكنند يا اينكه دركارهاي خانه بدون دستمزد به كار مشغولاند، از طرف مردان افرادي تلقي ميشوند كه از نظر جنسي منفعل هستند و وجود دارند تا از آنها استفاده شود چرا كه فرصتهاي شغلي موجود براي آنها در بازار كار شديدا محدود است. بازار كاري كه اساس خود را به اندازه كافي اصلاح نكرده است كه زنان را در خود بپذيرد يا اختلاف بيولوژيكي آنها را ناديده بگيرد.

جدايي با اين عمق و شدت تصادفي اتفاق نميافتد. زنان ذاتا به تميزكردن دستشوييها يا منشيگري كشيده نميشوند و مردان لزوما رهبر متولد نشدهاند كه دستور بدهند و نتوانند يك جارو را به جاي شمشير دست بگيرند. مشاغل با ميزان دستمزد و نيز جنسيت مشخص گرديده است و تقريبا زنان همواره براي ارايه هر كاري دستمزد كمتري دريافت ميكنند و حتي در پارهاي از موارد دستمزدي دريافت نميكنند. قانون كار كه امروزه همه جا از آن به عنوان قانون پرداخت برابر ياد ميشود، وجود دارد تا اختلاف دستمزد بين كار زنان و مردان را كم كند. اما تفكيك بين جنسيتها در كار توسط كارفرمايان خصوصي و دولتي حفظ و تشديد ميشود تا بدين وسيله زنان را به عنوان يك منبع ارزان قيمت استثمار كنند و از اين رهگذر اتكا زنان به مردان را هميشگي نمايند. كاري كه يك زن انجام ميدهد هنوز كمارزشتر از كاري كه يك مرد انجام ميدهد تلقي ميشود.

در پشت اين تصور غلط، اين ايده نهفته است كه زن حقيقتا به پول نيازي ندارد و هميشه مردي هست كه مايل است از او مراقبت كند. دولت پس از نهم با اعلام اينكه اقتصاد مبتني بر دستمزد پايين منجر به ايجاد شغلهاي بيشتري ميشود‏، اتهامهايي را مبني بر اينكه اقتصاد دولتي تبعيض عليه زنان است رد ميكند. در حالي كه از نظر تئوري اين مسئله حقيقت دارد ولي در واقعيت تبعيض و كنار گذاشتن زنان بر اساس انبوهي از پيشفرضها و قضاوتهاست كه زنان را مجبور به انجام شغلهايي ميكند كه پايينتر از سطح مهارت و تحصيلات آنان است. همانند اينكه در حال حاضر اين مادران هستند كه بايد كار انعطافپذير با دستمزد پايين را انتخاب كنند زيرا از عهده مخارج مهدكودك بر نميآيند. بنابراين يك بار ديگر زنان به خاطر جنسيتشان به طرزي ماهرانه استثمار ميشوند.

اگر بخواهيم احتياجات هر دو جنس را به طور برابر برآورده كنيم،‏ نياز به زنان و مرداني داريم كه در هر سطح و سلسله مراتب شغلي و در هر نو شغلي با همديگر كار كنند. ما به زنان پزشك بيشتري نياز داريم اگر نيازهاي بهداشتي زنان قرار است كه مد نظر گرفته شود و به عنوان هيستري پس زده نشود. اگر قرار است زنان دسترسي برابر به عدالت داشته باشند، نياز به قاضي و وكيل مدافع،‏ مشاور حقوقي و افسر پليس زن داريم تا قانون را به بهترين نحو براي منافع زنان تفسير كنند.

ما به زنان اندكي كه داراي موقعيت شغلي با نفوذي در جامعه هستند مينگريم و از آنها انتظار داريم فرهنگي را كه در آن زندگي  ميكنند تغيير دهند؛ يعني قرنها روش تبعيضآميز جنسي را كنار بزنند. ما اين زنان را متهم ميكنيم كه مانند ملكه زنبوران احساس خوشبختي ميكنند كه در ميان زنبوران نر كه آنها را ستايش ميكنند نشستهاند و كار چنداني براي پيشرفت زنان ديگر انجام نميدهند. آنها بايد از فمينيسم از لحاظ نظري و عملي حمايت كنند و هشيار باشند كه تا وقتي زنان، اكثريت كمدرآمدها و فقرا را تشكيل ميدهند دولت و سياستگذاران وظيفه دارند نيازهاي آنان را كاملا جداي از نياز مردان مورد توجه قرار دهند و تا زماني كه براي انجام اين كار تلاشي صورت نگيرد رفاه زنان مورد       بيتوجهي قرار خواهد گرفت.

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:44  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  بنفشه رنجی

جريان مشروطهخواهي در ايران فرصتي را براي زنان فراهم آورد تا عرصه خصوصي خانه را ترک کرده و به عرصه عمومي خيابان بيايند. تحريم کالاها، ايجاد انجمنها و سازمانهاي مخفي، نمونهاي از فعاليتهايي است که زنان در حمايت از جريان مشروطه سازمان ميدادند، با اين حال با صادر شدن فرمان مشروطه و نوشته شدن قانون اساسي نابرابر، زنان بر آن شدند تا جنبشهاي مطالبات حقوق زنان را  که در دهه 1300 به اوج خود رسيد شکل دهند. در اين مثال و موارد ديگر مانند انقلاب 57 ، برخلاف مشارکت زنان و همراه شدن مطالباتشان همپاي ديگر خواستههاي آن جنبشها، آنچه در نتيجه و با به پيروزي رسيدن آن اردوها به وقوع پيوست، نمود عيني ادامه روند نابرابريها و تن ندادن به آرمانهاي زنان و حذف آنها در يک جريان کليتر بود، پس از انقلاب 57 زنان همچنان خواهان تحقق مطالباتي که در زمان مشروطه مطرح شده بود، هستند.

 از طرفي ديگر، در  جنبشهاي کارگري در غرب، سنديکاها نه تنها به زنان ياري نرساندند بلکه به آنان همچون رقيبان خود مينگريستند به همين دليل شماري از زنان سوسياليست مانند: مادام ونسان، لتوني روزاد، کارولين کوفمان و... در برابر اردوي سوسياليتها که اساسا به شکل مردانه سازمان يافته بود  اردوي فمنيستي را برتر شمردند.

 همچنين، درون جنبشهاي دانشجويي دهه 1960 از دختران دانشجو بيشتر در حاشيه جنبش استفاده ميشد و تصميمگيريها بدون حضور آنها انجام ميشد، در سال 1968 دختران دانشجو دانشگاه کلمبيا نسبت به اين موقعيت حاشيهاي خود اعتراض کردند و در کنوانسيون ”دانشجويان طرفدار جامعه دموکراتيک“ قطعنامهاي در باب آزادي زنان تهيه کردند که با تحقير و تمسخر شديد پسران دانشجو روبه رو شد، به همين دليل آنها تصميم گرفتند مستقل از جنبش دانشجويي ” گروه آزادي بخش زنان ” را تشکيل دهند که نخستين نماينده جناح راديکال و کم و بيش چپ موج دوم فمنيسم محسوب ميشد. در اين موارد زنان فعالانه در جنبشها حضور داشتند ولي بيشتر مجري تصميمات و سياستهاي مردان بودند و از آنان به عنوان نيرويي حاشيهاي استفاده ميشد، در صورت اعتراض آنها به وضعيتشان در درون جنبشها، پاسخشان ”طرد“ به بهانه مطرح کردن مطالباتي حاشيهاي بود.

 در روزهاي قبل از انتخابات در ايران با آمدن زنان به خيابان، حدودي از خواستههاي آنان نيز به خيابانها آمد و شعارهايشان فرياد کارناوالهاي انتخاباتي شد. بعد از انتخابات و شکل گرفتن اعتراضات، طرح مشخصي از مطالبات زنان به حالت تعليق در آمد و اين بار زنان بدون خواستههايشان به خيابان آمدند، 8 مارس نيز که ميتوانست فرصتي باشد براي دوباره مطرح شدن مطالباتي تکراري و ظهور دوباره زنان همراه با خواستههايشان، در سکوتي بر خلاف سالهاي پيش سپري شد. به طور قطع ميتوان انتظار داشت که در صورت عدم تکرار مطالبات و تاکيد نشدن بر مسائل زنان و به حاشيه کشيده شدن آنان به بهانه اينکه بسياري از مطالباتشان ملاحظات متعدد جنبش را ناديده ميگيرد، در يک جريان کليتر حل شوند و نتيجهاي مشابه آنچه در رابطه با جريان مشروطهخواهي و يا انقلاب 57 گفته شد، به وجود آيد.آنچه که مهم است بسنده نکردن به مشارکت کمي زنان در اعتراضات و تکرار مداوم خواستههاي همه زنان و خارج شدن فعاليتهاي زنان از حالت ميتينگهاي مناسبتي و دوستانه و نهادينه شدن آن در همه سطوح جامعه است، هم-اردوها ” همسنگران“ بايد بپذيرند که مسائل زنان از همين لحظه و همين جا شروع ميشود و زنان نميخواهند تن به مناسبات قدرت چه به شکل کلان و چه خرد داده و با پذيرش مناسبات نابرابر درون جنبشهاي اعتراضي همپيمان خود، به بازتوليد مناسبات قدرت هاي سياسي حاکم بپردازند، آيا لازمه تحقق اين موارد ضرورت وجود جنبشي موسوم به جنبش زنان جداي از جنبشهاي ديگر نيست؟

 

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:43  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  حامده سبحانی

مفهوم پدرسالاري اشاره به چرخهاي از زندگي اجتماعي دارد که بر محور منافع پدر حرکت ميکند. به اين معنا که دائما ً در جهت تأمين منافع و لذتهاي پدر، خود را بازتوليد ميکند. در جامعهي پدرسالار تمام روابط اجتماعي به لذت پدر ختم ميشوند و از همان جا دوباره آغاز ميگردند. کنش توسط پدر انجام ميگيرد؛ پدر فاعل است و هرآنچه غير از او مفعول.

ايدهآل در جامعهي پدرسالار اين است که تنها پدر گردانندهي امور اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي باشد. در خانوادهي آرماني نظام پدرسالار، تنها پدر است که در جامعه حضور مييابد، کار ميکند و پول بدست ميآورد. پول براي پدر قدرت ميآورد؛ قدرت زايش  و تحميل هنجار. هنجارهايي که ديگر افراد جامعه ميبايست بياموزند و از آن پيروي کنند.

براي تصور چنين وضعيتي بايد يک جامعهي ابتدايي پدرسالار را در نظر گرفت. در اين گونه جوامع، پدر در رأس خانواده قرار ميگيرد و اين قدرت را دارد که بر روابط جنسي در خانواده نظارت کند. دايرهي محارم به خوبي اين مسئله را نشان ميدهد. اين که چگونه پدر از طريق به وجود آوردن قواعد و مجازات (تابوها و مجازات تابوشکني)، حاکميت جنسي خود را اعمال ميکند. محارم، کساني هستند که جزو قلمرو جنسي پدر محسوب ميشوند و برقراري رابطه جنسي با آنان ممنوع شده است. قلمرو جنسي پدر، جايگاه اعمال قدرت اوست و هر چيزي که قلمرو او را تهديد کند، سريعا ً مورد طرد و مجازات قرار ميگيرد. روابط جنسي آزاد، موجوديت و اقتدار پدر را بيمعنا ميکند و به جايگاه اسطورهاي او در رأس خانواده لطمه ميزند. چرا که تداوم خانواده و اقتدار پدر در گرو چارچوبمند بودن امر جنسي است. از اين رو در جامعهي پدرسالار، امرجنسي، کالايي گران قيمت است.

  در اين ميان زن به عنوان عنصري از قلمرو جنسي پدر، همواره تحت مراقبت در اندرونيهاي گوناگون است. اندرونيهايي که فقط به محيط خانگي محدود نميشوند بلکه در ذهن و رفتار زنان ريشه ميدوانند. ارزشي که پدرسالاري براي زن تعريف ميکند،  ارزشِ در پردهبودگي است. پدرسالاري نه تنها به زن به عنوان يک انسان ميلورز (با تمايلات انساني) نمينگرد، بلکه تمايلات زنانه را انکار ميکند. پدرسالاري آشکارا تنها تمايلات مردانه را به رسميت ميشناسد و از طريق هنجار و عرف، اين رسميت را به فرزندان خود ميآموزد . پدرسالاري جامعهاي کاملا ً مردانه ، ناامن ونابرابر ميآفريند که تبديل به توجيه او براي در پرده کردن زنان ميگردد. 

حال آن که وجود امنيت، خصوصيت جامعهاي آزاد و برابر است.

جامعهي پدرسالار اصولا ً نظامي طبقاتي است که در آن،  قدرت و سرمايهي اقتصادي-اجتماعي، نقش عمدهاي در رفع نيازهاي اوليهي افراد دارد. پدرسالاري همواره برقراري عدالت و آزادي را در تضاد با منافع و اقتدار خود ميبيند. از اين رو در جهت از ميان برداشتن نشانههاي آن ميکوشد و با تمام ابزارهاي خود به افراد ميقبولاند که دسترسي به عدالت و آزادي فقط با معجزه  امکان پذير است. 

 

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:42  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  یادداشت سردبیر

خستو دوباره آمد. پس از يکسال توقيف. پس از روزهاي پر از خون.  روزهاي پر التهاب. روزهاي فرياد. و خستو در تمام اين روزها بسان کسي بود که دهانش را بسته بودند مبادا چيزي بگويد. مبادا حرفي بزند. خستو از تنگ نظري و کوته بيني عدهاي محکوم به سکوت اجباري شد.

 دوباره آمديم. اما آمدني همراه با رفتن ديگري. درست در روزهاي پاياني سال 88 بود که تنها نشريهاي که در دانشکده به مسائل زنان ميپرداخت، اسير همان کوتهبينيها و تنگنظريهايي گرديد که حدود يکسال و اندي پيش دامان خستو را گرفت. اين بار پگاه رفت. اما رفتني که بدرقهاش فحاشيها و تهمتها و بياخلاقيهاي جريان داعيهدار اخلاق و دين بود.

خستو براي يک سال از جريان مطبوعاتي دانشگاه حذف شد. حال نوبت به پگاه رسيد. فرايندي که تنها گريبانگير نشريات نبوده است. فراموش نکردهايم اساتيدي را که به هر دليلي از آکادمي حذف شدند. نزديک به يکسال ميشود که ديگر دکتر لاجوردي را در کلاسهاي درس نمي‌بينيم و اين يعني دکتر لاجوردي نيز از دانشگاه حذف شد. وجه اشتراک تمام حذفها، عدم تطابق افکار، آراء و عقايد طرد شدگان با سلايق و علايق گروهي است که در لابيهاي قدرت براي خويش جايگاهي دست و پا کردهاند. آيا انحصار برخي دروس نزد عدهاي از اساتيد نشان از لابيهاي قدرت در سيستم دانشگاهي ندارد؟  آيا در همين دانشکده اساتيدي نيستند که به زعم بسياري از دانشجويان، دانش کافي براي برخي از مباحث را ندارند؟ و تنها به دليل آلوده بودن سيستم به روابط قدرت، برخي دروس را در انحصار خويش دارند؟ شايد سخن گزافي نباشد اگر بگوييم همگان بر اين گفته اتفاق نظر دارند که اگر برخي دروس در  انحصار عدهاي از اساتيد نبود، کلاسهاي درس آنها به حداقل تعداد  ثبتنامي براي تشکيل هم نميرسيد.

به هر صورت آناني که با خط مشي خستو آشنا هستند، به خاطر دارند که خستو آمده بود که به واکاوي مسائل و مشکلات حتي در حد طرح مسئله بپردازد. اين بار نيز آمدهايم که بگوييم ما از راه خويش کوتاه نيامدهايم و رسالت خويش را به عنوان کساني دنبال ميکنيم که در حوزه علوم اجتماعي تحصيل ميکنند و دغدغه مسائل اجتماعي را در ذهن دارند.

با اين رويکرد خستو بر آن است تا به دور از جانبداريهاي غرضورزانه و منفعتطلبانه که شاخصهي برخي جريانات وابسته است، شکافهاي درون جامعه را عيان سازد و سعي خواهد کرد تا اندازهاي جاي خالي نشريه پگاه را نيز در دانشکده پر کند. به اميد روزي که همه حذف شدگان از فضاي آکادمي به خانه‌ي خويش باز گردند و هر آنکه شايسته‌ي اين نهاد علم و دانش است به دور از روابط و لابيهاي قدرت به جايگاه خويش دست يابد.

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:40  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  نازنین محمدنژاد

در تاريخ معاصر ايران و در آثار انديشمندان واژه لمپن به افرادي اطلاق ميشود كه جزو اقشار كمدرآمد جامعه هستند، رفتارهاي قلدر مآبانه(‏اصطلاحا گردن كلفت) دارند، در مكانهاي عمومي كتك كاري و سر و صدا راه مياندازند، رشوه مي گيرند، در دوره قاجار و پهلوي با كت و شلوار و كلاه مشكي و اغلب لنگ به دست در خيابانها ظاهر مي شوند. به علت جهالت زياد اغلب اجير نظام حاكم مي شوند و در راستاي منافع آنان با خشونت با مخالفانشان برخورد ميكنند. آنچه كه از چگونگي پيدايش اين گونه افراد در كتابها و مقالههاي مختلف آمده حاكي از آن است كه در كشورهاي نفتخيز با وارد كردن كالا از خارج و كمبود توليد آن در داخل كشور، برخي از افراد كه از قبل در شرايط نامناسب اقتصادي زندگي ميكردند،‏ به دليل اين كمبودها سعي ميكنند خود را به گروههاي حاكم بر جامعه نزديك كنند و ارزشهاي آنان را ارج نهند تا بدين وسيله وجههاي را كه به خاطر شرايط زندگيشان از آنان سلب شده است از راه فرمان بردن از حاكميت سياسي كشور جبران كنند. اين افراد كه در مورد شرايط سياسي و اجتماعي در بي خبري هستند به ارزشها و اعمال حاكميت مومن و سرسپرده ميشوند. در بيشتر كتابها و مقالهها لمپنها با اين خصوصيات معرفي شدهاند. لمپنها مورد انزجار مردم هستند.

علي فردين، ناصر ملك مطيعي، بهروز وثوقي (در برخي فيلمها)، رضا بيك ايمان وردي و چند تن ديگر... ، اين بازيگران فيلمهاي سينمايي قبل از انقلاب 57، همه افرادي بودند كه مردم هنوز هم به خوبي از آنها ياد ميكنند، اما آنها نيز لمپن هستند‏، چرا؟ مهمترين ويژگيهاي لمپنيسم قبل از انقلاب اسلامي، شكل و شمايل ظاهري، وضعيت اقتصادي و رفتار آنها در عرصه عمومي است. من لمپنهاي مورد انزجار مردم را ”لمپنهاي منفور“ و لمپن هاي مورد قبول مردم را ”لمپنهاي محبوب“ ناميدهام. اين كاراكترهاي فيلمهاي قبل از انقلاب، در فيلمهايشان همه جزو اقشار كمدرآمد جامعه هستند. ظاهرشان همان كت و شلوار و كلاه و لنگ است و در مكانهاي عمومي نيز سر و صدا راه مياندازند. پس تفاوت آنها با لمپنهاي منفور در چيست كه مردم دوستشان دارند؟ اين افراد به فقر خود افتخار ميكنند و آن را فضيلت ميشمارند و از ثروتمندان معروف شهر بيزارند. در نتيجه، اين خصيصه لمپنهاي محبوب به نفع جامعه محروم ايراني است كه محروميت خويش را فضيلت بنامد. پس تفاوت لمپنهاي محبوب و منفور در اين است كه لمپنهاي منفور تلاش ميكنند به مركزيت سياسي و اقتصادي نزديك شوند و از آن طريق كسب وجهه كنند اما لمپنهاي محبوب با افتخار نسبت به جايگاه خود، هيچ تلاشي براي تغيير موقعيت طبقاتي خود نميكنند. همه اين افراد لمپن هستند.

لمپنهاي محبوب فيلمهاي سينمايي قبل و پس از انقلاب در رابطه با زنان، به همان اندازه از مفاهيم ناموس، غيرت، سايه بالاسر، زن خانه و ديگر مفاهيم پدرسالارانه استفاده مي كند كه لمپنهاي منفور. و تنها تفاوت اين دو گروه در نحوه پياده كردن اين مفاهيم است. اگر لمپنهاي منفور با پرخاشگري، فحش و كتككاري اين مفاهيم را عملي ميكنند، لمپنهاي محبوب در قالب ناز و نوازش و حرفهاي عاشقانه موجب انعكاس آنها در جامعه ميشوند و از قضا عملكرد لمپنهاي محبوب در انعكاس مفاهيم موفقتر است چرا كه آنها در نزد مردم مقبوليت دارند. پس حتي هنگامي كه مردم از رفتار لمپنهاي منفور با مادران، همسران، خواهران و ديگر زنان ابراز بيزاري ميكنند، بيزاريشان به دليل نگرش لمپنهاي منفور نسبت به «زن» نيست بلكه از نحوه عمل آنان، به صورت كلي بيزارند. چون همين مردم از نحوه رفتار لمپنهاي محبوب با زنان ناراحت نميشوند و تاثير نهايي عملكردهاي لمپنهاي محبوب و منفور در ارتباط با زنان، تثبت موقعيت فرودست بودن زنان است و اين يك معنا ميتواند داشته باشد، معنايش اين است كه زن بودن جدا از ديگر نسبتها مانند مادر،‏ خواهر، همسر و دختر در جامعه قابل تعريف نيست. زن چهار موقعيت ايستا در جامعه دارد: دختر، خواهر، همسر و مادر. هر يك از اينها خط مشخص و از پيش تعيين شدهاي براي زندگي دارند و همه اين خطوط در راستاي خدمت به منافع مردان در جايگاه پسر، برادر، شوهر و پدر است، هم در زندگي لمپنهاي محبوب و هم در زندگي لمپنهاي منفور. براي ادامه مطلب نيازمند آنم كه بخشي از مطالبي را كه قبلا گفتم تكرار كنم. لمپنها در طول تاريخ معاصر ايران و در نزد انديشمندان با خصوصيات يكساني معرفي شدهاند و اين خصوصيات از نگاه عموم مردم و روشنفكران و نخبگان جامعه ضد ارزش و خرابكارانه تلقي شده است. در ميان اين خصوصيات هيچ خصيصهاي يافت نمي شود كه باور و رفتار لمپنها را در رابطه با زنان نشان دهد. چرا اين اتفاق نيفتاده و در نزد هيچ مرد انديشمند و روشنفكري باورهاي اين افراد درباره زنان مورد توجه قرار نگرفته است؟ به دليل آنكه ديدگاههاي لمپنهاي منفور درباره زنان تفاوتي با فرهنگ حاكم –در اينجا مرد انديشمند و روشنفكر با فرهنگ حاكم و حاكميت سياسي هم پيمان ميشود- ندارد و بر خلاف تضادهاي زيادي كه بين سبك زندگي مردم و لمپنها وجود دارد، درباره مسائل مربوط به زنان اين دو گروه با يكديگر متفاوت نيستند. مختصر آنكه جامعه پدرسالار با وجود نفرتش از سبك زندگي لمپنهاي منفور، از آنجايي كه رفتار لمپنها را در رابطه با زنان موافق منافع خود ميبيند، هيچ مخالفت و انزجاري از خود نشان نميدهد. اما من بيشتر علاقهمندم و درستتر مي دانم كه به جاي هدف شليك قرار دادن لمپنهاي منفور، لمپنهاي محبوب را هدف قرار دهم، چرا كه اينان به خاطر مقبوليتشان در ميان مردم، بيشتر موجب تداوم مفاهيم پدرسالارانه ميشوند.

لمپن منفور/محبوب‏، تيپيك شده مرد ايراني است پس چه بهتر است كه او خدايي نشسته در معبد باشد و مردان دانشجو،‏ مردان استاد، مردان روشنفكر، مردان اداري، مردان بازاري، مردان لباس شخصي و مردان سياست همگي بندگان سر به راه او. هر كدام از اين مردان به بخشي از پيكر خدايشان چنگ مي اندازند...

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:39  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  ترجمه سپیده ثقفیان

بيدي مارتين مي گويد:

توسعهي ماترياليسم رويکردهايي به سکسواليته، سوبژکتيويته و قدرت را ضروري ميکند که هم در تحليل مارکسيسم سنتي و هم در تحليل فمينيسم راديکال هست و ميتواند راهي براي برونرفت از بنبست تئوريک در تمام تلاشهاي مربوط به پدرسالاري انتزاعي و سرمايهداري به وجود آورد.

بنابراين مسألهي اصلي ما نبايد به سادگي اين باشد که آيا سکسيم قطب ستمهايي است که در يک سيستم به هم پيوسته وجود دارد يا نتيجهي ساختارهاي پايهاي ديگر مثل ستم طبقاتي يا نژادي است يا تنها منبع همهي ديگر ستمهاست. بلکه مسألهي مهمتر ما بايد يک رويکرد سيستماتيک کلنگر باشد. در چنين تئوري تمام بروزهاي خاص و محلي قدرت به بازتابهايي از قدرت بازدارندهي سيستمي بيروني نسبت به ما، يا دروني در حس منفي ما از اجتماعي شدنمان تبديل ميشود. نتيجهاش چيزي است که فوکو شرح داده است: »آزادي، آنگاه در معناي مطالبهي فراروي يا پايان دادن  به ممنوعيتهاي خارجي تعريف ميشود-يک راه ضرورتن آزاد براي فکر کردن«. اين راه فکر کردن به ما اجازه ميدهد که خواستن روشنگري، آزادي و لذتهاي متنوع را ادامه دهيم. فوکو به ما کمک ميکند بفهميم که فکر دائم دربارهي سکس قسمتي از عملکرد قدرت در اکثر جوامع غربي است که از طريق آن ما در بيشترين حد کنترل ميشويم.

امروزه بسياري از فمينيستها نسبت به قسمت اعظم تئوريهاي سياسي که سعي در توضيح وضعيت زنان دارند، توهمزدايي شده اند.

فوکو فمينيستها را تشويق ميکند که از“آزادي جنسي“ فراتر روند، به راحتي آن را به ”جنسيت زدايي از پرسش“ تغيير دهند. در يک مصاحبه او ميگويد که قدرت واقعي جنبش آزاديخواه زنان ادعاي اختصاصي بودن جنسيت و حقوق وابسته به اين جنسيت نيست، بلکه اين است که آنها در واقع از گفتماني که از طريق دستگاه سکسواليته هدايت ميشود جدا شدهاند، نه فقط تمرکز بر سکس بلکه  بر تقاضا براي اشکال فرهنگ، گفتمان، زبان و غيره که ديگر قسمتي از آن ميعاد سفت و سخت نيستند.

به هر حال اين پروژهي فمينيستي هميشه با پروژهي فوکو جور نيست. در مقالهي پيشگامانهي آدريان ريچ ”دگرجنس خواهي اجباري و هستي لزبيني“  او روشن ميکند که دگرجنسخواهي تنها يک انتخاب شخصي، زيستي يا حتا وضعيت رواني نيست، بلکه تبلور قدرت مردانه در سطح گفتمان و عمل اجتماعي است، چيزي که فوکو احيانن به عنوان يک دستگاه عنوان ميکرد. ريچ کسي که شايد بيشتر از هر نويسندهي سفيد پوست فمينيستي با تفاوتها و دشواريهاي بين ما موافق باشد، اين جا تلاش ميکند زنان و جنبشهاي متمايز را زير يک چتر جمع کند .در تحليل فوکويي بايد پرسيده شود، چرا؟ دستاوردش چيست؟ نتايجش براي قدرت چيست؟

در واقع پروژهي ريچ به ميل به سرچشمهي واحد ستم، در يک طرف و مقاومت در طرف ديگر خيانت ميکند. اشاره به با هم کار کردن تمام اينها هنگامي که ريچ  مستندات و تحليلهايش از مکانيسم دگرجنسخواهي اجباري منتشر ميکند، کار او را پر مخاطره ميکند.

کار فوکو بايد ما را به شک کردن به اين که اين مقرهاي گوناگون ستم در واقع متنوعاند، هدايت کند، به اين که ما بايد هر کدام از آنها را نه به سادگي به عنوان قسمتي از يک کل بزرگتر بلکه در خصوصيات معين خودشان بازرسي کنيم، به عنوان عملکردهايي که ممکن است مخالف و ضد ديگري باشند حتا اگر به يک پايان مشترک براي زنان ميل کنند. به همين شکل مقاومت زنان متنوع  و گاهي متضاد با يکديگر است و اين فقط نتيجهي فريب يک آگاهي کاذب نيست، بلکه به خاطر تکثر موقعيتها در دستگاههاي متقاطع در يک جامعه است. همين طور آنها مايل به پيدا کردن يک اتحاد تحت تفاوتها نيستند، اتحاد يک محصول است، در حال تغيير و بيثبات.

تحليلهايي که در بالا ذکر شد بدون چالش نمانده است. يکي از جنبههاي مورد نقد در کار فوکو تم نيچهاي حقيقت است که ميگويد حقيقت تنها نتيجهي قوانين يک گفتمان است. اگر گفتمان امکان يک گزاره را تأييد کند ساختار و حد و حدود حقيقت بر ما آشکار ميشود.

 دو مورد از مهمترين نقدهايي که به اين مشخصهي  کار فوکو شده است از يورگن هابرماس و چارلز تايلور است. تايلور مينويسد نتيجهي وابستگي حقيقت به رژيم اين است که ما نميتوانيم پرچم حقيقت را عليه رژيم خودمان بالا ببريم ... آزادي تنها با نام حقيقت ميتواند جانشين سيستمهاي ديگر قدرت شود.

فمينيستها به هر حال ميترسند از اين که حقيقت فوکو براي هدف آنها به اندازهي کافي محکم نباشد. ليندا آکلوف ميگويد چنين نظرياتي مانند ديدگاه فوکو به اين نتيجه رهنمون ميشوند که مقولهي زنان يک افسانه است و تلاش فمينيستها بايد در جهت واگشايي اين افسانه باشد. مارتين ميگويد ما به سادگي نميتوانيم مقولهي زنان را رها کنيم.

کريستين دي ستفانو دربارهي ترديد عميق بعضي از فمينيستها به ستيز با اولويت سوژه يا حقيقت آزادي بخش نوشته است. او عقيده دارد که دعوي فمينيستي در مقابل پست مدرنيسم وجود دارد که شامل ادعاهاي متنوعي است. اول، پست مدرنيسم ادعاها و نيازهاي شهروندان درجه اول (مرد سفيد طبقهي متوسط در جامعهي صنعتي) را بيان ميکند که تا به حال روشنگري را تجربه کرده است و اکنون آماده و متمايل به سوژهاي است که اين ميراث را موشکافانه بررسي کنند. او اين شهروند درجه يک را در تقابل با زنان و آدمهاي رنگين پوست (غيرسفيدان) قرار ميدهد.

دوم، پروژههاي پست مدرن بر ساختارشکني ميراث روشنگري متمرکز شدهاند، و همين آنها را فالوسنتريک و اروپامدارانه نگه ميدارد. پروژههاي پست مدرن به وضعيتهاي سرمايهداري پدرسالارانه محدود شدهاند.

سوم، او به بيتوجهي حاکم بر مسألهي جنسيت در دوبارهخواني سياسي تاريخ، سياست و فرهنگ اشاره مي کند.

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:39  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  روح الله سپندارند

ترواني دو مريکور انقلابي فرانسوي که به جنگاور آزادي شهرت يافت و در سال 1790 جامعه دوستداران قانون را بنياد نهاده بود، در سال 1793 به جرم سياسي در برابر چشم همگان توسط زنان هوادار ژاکوبنها تازيانه خورد. زناني نظير ترواني دو مريکور که آيندگان نيز آنها را تندرو و افراطي خواندند. زناني که طبقهبندي ناپذير بودند و اتفاقا تاثيرات فراواني در روند تحول جنبشهاي آزاديخواهي و برابري طلبي داشتند.

حدود دويست سال پيش در فرانسه، "زن آزاد" که در پي حق ارث و حقوق شهروندي بود از سوي محافظهکاران با زن هرزه همسان شمرده ميشد. حال با جابجايي زماني و مکاني هنوز شاهد چنين نگرشهايي در جامعه مدني (!) هستيم.

زماني که هنوز مفهوم شهروندي در حق انتخاب شدن، گرفتار تفسيرها و تاويلهاي اصحاب قدرت از "رجل سياسي" است، رسميت يافتگي فرديت مدني زنان تلاشي مضاعف را ميطلبد.

عريان ساختن و به چالش کشاندن گفتمانهاي فالوسمحور در قالب فمينيسم کنشگر، مطمئنا واکنشهايي را در پي خواهد داشت. نزديک به دويست سال اززماني که مريکور توسط زنان مخالف تازيانه خورد، ميگذرد و هنوز در گوشهاي از جهان که ما در آن زندگي ميکنيم چنين تازيانههايي را نه فقط در دست مردان که در دست زناني ميبينيم که وقتي به سراغ خويش ميروند تازيانه را فراموش نميکنند و ضربههاي انگزني را بر گردهي زنان آزاديخواه مينشانند و هرزه و فاحشه لقب ميدهند.

شايد بهتر باشد گفته شارل فوريه را بازگو کنيم که "بطور کلي، پيشرفتهاي اجتماعي و دگرگونيهاي هر دوره، متناسب با پيشرفتهاي زنان به سوي آزادي تحقق ميپذيرد و انحطاط و تبهگني نظم اجتماعي، متناسب با کاهش آزادي زنان رخ ميدهد". حال بنگريم در چه جايگاهي قرار داريم. به سوي انحطاط ميرويم يا پيشرفت؟ شايد ديگر زمان آن فرا رسيده باشد که از موعظههاي بودايي عبور کنيم و زادن رنج است و زيستن رنج است و مردن رنج است...  همه را به مبارزه بطلبيم. آيا همچنان نيچهوار زمزمه ميکنيم مردي که در وجودش هيچگونه ميل و رغبتي به جنگيدن نباشد، مرد نيست، زن است؟ و آيا چشمانمان را بستهايم که امروز کسي که به مبارزه ميطلبد زن است و ميخواهد زن باشد؟ و آيا سال 88 را فراموش خواهيم کرد؟ آنگونه که در فرانسه از زنان 1848 ياد ميشود به گونهاي که به زنان 48 شهرت يافتند آيا ميتوان در ايران از زنان هشتاد و هشتي ياد کرد؟

زنان 88 در فضايي از بيم و اميد قدم در راه مبارزه نهادند و آيا سرنجام با شمشير دو لبهي قدرت مواجه نشدند؟ 

راديکاليسم زنانه بيش از آنکه بخواهد - به تفسير عدهاي- منجر به انزواي جنبش زنان بشود، به روشن شدن حقيقيت تيغ دو لبه‌ي قدرت ميانجامد؛ و اتفاقا موضعگيري در برابر آن نشان از تاريکي آگاهي در ميان ديگران دارد. آيا خوانشهاي اروتيک از متون انتقادي چيزي جز تراوشات يک ذهن بيمار است؟ آيا توهينها و فحاشيها، فراتر از اخلاق ديني مدعيان که هيچ، فراتر از حداقلهاي اخلاق حرفهاي مدرن نيز نرفته است؟ چنين نگرشي بر آمده از سرکوبي دروني شده در راستاي اهداف قدرت است که در مقام تاويلهاي شخصي از زبان فرافکنده ميشود.

گاهي براي بيدار کردن خفتگان تاريخي و گاهي براي فراخواندن آنان که گوشهاي سنگين دارند بايد محکمتر بر طبلها کوبيد.

آيا هنوز ميتوان اين جمله را تکرار کرد؟

"آن کس که خود را شايستهي آزادي ميداند، آزادي را ميگيرد نه اينکه در انتظار بنشيند تا آزادي را به او بدهند".

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:37  توسط هيئت تحريريه نشريه | 

  فرزانه جلالی

بتي فريدن انسانشناس فمينيست نسل دوم خالق كتاب «راز زنانه» در سال 1963 و شخصيتي تاثيرگذار در موج دوم فمينيسم است. فريدن علت اصلي نابرابري بين دو جنس را تقابل فضاي خانگي و فضاي عمومي مي داند. او خواستار شرايطي است كه همه انسانها فارغ از جنسيتشان اجازه انتخاب فعاليت در هر يك از دو حوزه را داشته باشند. به اين منظور تصويب قوانيني همچون ممنوعيت تبعيض دراشتغال، مرخصي زايمان و مرخصي والدين، مراكز نگهداري از كودكان، قانوني شدن سقط جنين، آموزش كودكان صرف نظر از جنسيتشان و... را خواستار ميشود. وي با تاسيس سازمان ملي زنان آمريكا فعاليت جهت دستيابي به آزادي و برابري زنان را با ارائه الگويي معاصر از فمنيسم ليبرال پايه ميگذارد. وي بعدها به منتقد جنبش فمنيستي تبديل شده و گرايشات ضد مرد، ضد مادري و همجنسگرايانه را به عنوان آسيبهاي اصلي جنبش فمنيستي مورد انتقاد شديد قرار ميدهد.

فمنيستهاي آمريكا وي را «مادر سازمان ملي زنان» و «مادر فمنيسم آمريكا» ميدانند. همين عناوين به دو خصوصيت عمده وي نيز اشاره دارد. اول دفاعي كه فريدن بر خلاف جريانات فمنيستي زمان خود از نقش «مادري» انجام داد و دوم نقش آفريني اين نظريهپرداز در عرصه عمل اجتماعي است كه خصوصيت عمده انسانشناسان فمنيست نسل دوم به شمار مي رود.

بتي فريدن كه يكي از فعالان موج دوم فمنيسم در آمريكاست، در گروه فمينيستهاي ليبرال دستهبندي ميشود.

وي در مورد تمايز جنس/ جنسيت چنين ميگويد: «تفاوتهايي بين زن و مرد وجود دارد، من آن را نفي نميكنم. اما تا وقتي كه زنان هويت خود را نشناسند، نخواهيم فهميد كه اين تفاوتها چيست.... ما نميدانيم كه چقدر از تفاوتها فرهنگي و چقدر واقعي هستند. اما بايد از اين نقطه شروع كنيم كه هر دو انسان هستند».

تحصيلات

فريدن تحصيلات دوره كارشناسي خود را در رشته روانشناسي دانشگاه اسميث گذراند. در آن زمان نظريات فرويد در روانشناسي مورد توجه بودند. همچنين بسياري از روانشناسان نظريه گشتالت كه از آلمان نازي فرار كرده بودند به دانشگاههاي آمريكا از جمله اسميث آمدند. بدين ترتيب فريدن با اين دو نظريه آشنايي بيشتري پبدا كرد. او در طول دوران تحصيلش علاقه به روزنامهنگاري را دنبال ميكرد و ويراستار روزنامهاي بود كه درون دانشگاه به چاپ ميرسيد. فعاليت در اتحاديههاي كارگري نيز تحت تاثير كامل نظريات ماركسيستي قرار داشتند.

فعاليت هاي سياسي فريدن

فريدن در دوره دانشجويي و جواني خود در گروههاي ماركسيستي و يهودي فعاليت ميكرد و پس از آن نيز همواره براي روزنامههاي وابسته به اتحاديههاي كارگري كار ميكرد. پس از انتشار كتاب «راز زنانه»، اقبال عمومي و نامههاي فراواني كه در رد يا تاييد مسائل مطرح شده در آن براي فريدن فرستاده شد، وي شهرت زيادي پيدا كرد و در امور مربوط به زنان مورد توجه واقع شد و به نوشتن مقالات در روزنامهها و مجلات مختلف ادامه داد. او همچنين در دولتهاي جان كندي و ليندن جانسون در برنامههاي اجرايي براي بهتر شدن وضعيت زنان شركت و همكاري مينمود. در آن دوره فعاليتهاي جسته و گريختهاي براي بهبود وضعيت زنان و اشتغال آنها انجام ميشد و فعالان زن در اين راستا همكاري و فعاليت مينمودند.

 

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 16:36  توسط هيئت تحريريه نشريه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نشريه اجتماعي،‏ فرهنگي،‏ سياسي

دانشگاه تهران

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1389
مرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشیو موضوعی
سری جدید شماره 1
سری جدید شماره 2
شماره 1
شماره 2
پیوندها
سپند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM